نوشته شده توسط : mtn13

 

 

 

آبادیسافزونه دیکشنریتبلیغاتتماس با ما

دیکشنری

 

  

مغز

( اسم ) 1 - مخ : [ روزکی چند باش تا بخورد خاک مغز سر خیال اندیش . ] ( گلستان . قر . 51 ) یا مغز تیره . نخاع یا مغز حرام . نخاع یا مغز سر . مخ 2 - ماده نرم جوف استخوانها . یا مغز استخوان . ماده نرم جوف استخوانها که تشکیل شده از مقادیری سلولهای چربی و رگهای خونی و الیاف عصبی و عوامل گلبول ساز مخ عظام : [ از خوردن زخم سفته جانش پیدا شده مغز استخوانش . ] ( لیلی و مجنون نظامی . چا . وحید . 3 ) 85 - قسمت مرکزی و میانی برخی اندامها از قبیل ساقه و ریشه و هسته : مغز بادام مغز گردو و غیره . یا مغز پسته یی . برنگ مغزپسته برنگ سبز شبیه بمغز پسته . یا مغز هسته . دانه گیاهان که در داخل غشائ صلب و چوبی شده هسته برخی گیاهان - که دارای میوه شفت هستند - قرار دارد از قبیل بادام و زرد آلو و هلو و گیلاس و میوه های نظیر آنها . یا ( چون ) دو مغز در یک پوست بودن . دوست صمیم بودن . یا مغز تر کردن . سخن گفتن صحبت کردن . یا مغز در سر کردن خاموش شدن سکوت کردن . 4 - بینی :[ خویش را تاویل کن نه اخبار را مغز را بد گوی نه گلزار را . ] ( مثنوی . نیک . 5 ) 230 : 1 - ماده اصلی هر چیز جوهر هر شئ : [ هر که کل اشیائ نداند مغز و اجزائ نشناسد . ] ( مقامات حمیدی . چا . شمیم . 150 )

گاو ماده که بار بر وی دشوار باشد

 

آشفته مغز

( صفت ) 1 - پریشان حواس . 2 - غمین غمگین . 3 - مخبط دیوانه.

آشفته دماغ

 

ابی مغز

بی مغز

 

استخوان مغز

مغز قلم

 

بادام دو مغز

بادامی که دو مغز دارد

 

بادام مغز

( اسم ) مغز بادام دان. داخلی لوز.

 

بیدار مغز

( صفت ) 1 - هوشیار آگاه . 2 - عاقل .

 

پاشام مغز

( اسم ) پرده های مراکز اعصاب ام الغلیظ عنکبوتیه و ام الرقیق .

 

پاک مغز

( صفت ) آنکه مغز و اندیش. پاک و درست دارد پاک اندیشه پاکرای زیرک تیز هوش تیز ویر.

پاکرای پاک اندیشه

 

پاکیزه مغز

( صفت ) آنکه مغزی پاک دارد آنکه اندیشهای پاک و درست دارد پاک مغز پاک رای زیرک تیز هوش تیز ویر0

پاک مغز پاکرای

 

پر مغز

( صفت ) که مغز بسیار دارد . یا گفت. پر مغز . سخن پر معنی . یا مرد پر مغز. بسیار دانا .

 

پشت مغز

( اسم ) مغز حرام حرام مغز نخاع .

نخاع مغز حرام

 

پل مغز

برجستگی جلوی مغز کوچک

 

پوچ مغز

( صفت ) احمق ابله .

 

تاریک مغز

( صفت ) کم اندیشه کم خرد.

 

تبه مغز

تباه مغز سبک مغز . مخبول دیوانه بی خرد سست عقل .

 

تر مغز گشتن

آب به بینی افتادن . تر شدن بینی چنانکه به عطسه افتد .

 

تنک مغز

سبک .

 

تهی مغز

کم خرد بی خرد

 

تیره مغز

تیره باطن سیاه درون تیره و سیاه نهاد

 

جوز مغز

گوز مغز مغز جوز مغز گردکان

 

جوشیده مغز

( صفت ) 1- خشمناک غضبناک . 2- تند ذهن هوشیار.

 

چار مغز

( اسم ) گردو گردکان .

چهار مغز . جوزرا گویند که گردکان است . یا مغز تخم. کدو و خربزه و هندوانه و خیار . یا مغز پسته و فندق و بادام گردو .

 

حرام مغز

مغز درون استخوان پشت نخاع

 

حرف مغز دار

حرف آبدار حرف پر معنی

 

خر مغز

نافهم بی شعور

 

خرد مغز

مخیخ

 

خشک مغز

( صفت ) 1 - تند خود سودایی . 2 - دیوانه وش احمق خل .

 

خوش مغز

آنکه مغز خوب دارد آنکه باطن خوش دارد .

 

خیره مغز

سبکسر گیج

 

دو مغز

که دارای دو مغز باشد .

 

زبان مغز دار

زبانی که کلام آن ته داشته باشد و صاحب فصاحت و بلاغت بود

 

سبک مغز

بیعقل و بی وقار سبک سر و سبکسار سفیه ابله کم خرد احمق

 

سخت مغز

کند ذهن بی استعداد

 

سه غرفه مغز

محل فکر محل خیال و محل حفظ سه غرفه فکر سه غرفه مغز .

سه غرفه دماغ است که محل فکر و محل خیال و محل حافظه باشد

 

سیاه مغز

( صفت ) شخصی که سودا بر مزاجش غلبه کرده و خلل دماغ داشته باشد .

 

سیه مغز

( صفت ) شخصی که سودا بر مزاجش غلبه کرده و خلل دماغ داشته باشد .

کسی را گویند که سواد بر مزاجش غلبه کند و خلل دماغ داشته باشد .

 

شوریده مغز

( صفت ) 1 - آشفتگی پریشان . 2 - دیوانه مجنون .

 

گران مغز

گران سر .

 

گنده مغز

متکبر با افاده گنده دماغ : با آن دو گنده مغز بود حشر آن کسی کز دست دیو خورده بود کوکنار و بنگ . ( سوزنی )

 

گوز مغز

( اسم ) مغز گردو مغز گردکان : تفشیله گوشت و گندنا و گشنیز و گوز مغز درهم کنند ...

 

مغز بردن

( مصدر ) بسیار گفتن و درد سر بحاضران دادن .

 

مغز پالای

پالاینده مغز تهی کننده مغز

 

مغز پرداخته

بی مغز و تهی مغز

 

مغز پرده

پرده از دماغ که ام الرقیق نیز گویند

 

مغز تخمها

اسم فارسی لبوب است .

 

مغز جوش

به جوش آورنده مغز شوراننده مغز

 

مغز دار

مقابل بی مغز چون بادام مغزدار هر چیزی که پر مغز باشد .

 

مغز روشن

سموط و نشوق و هر چیزی که به بینی کشند .

 

مغز ریز

مغز پاش پریشان کننده مغز

 

مغز زاده

فرزند مغ بچه مغ مغبچه

 

مغز شناسی

تحقیق در سجایا و اعمال فکری انسان که مبتنی بر طبقات جمجمه است .

 

مغز کاو

کاونده مغز شکافنده مغز

 

مغز کردن

بیرون کردن مغز پسته و بادام و گردو و تخم کدو و هندوانه و امثال آن از پوست باز کردن .

 

هفت مغز

(اسم ) آنچه که ازمغز ( هست. ) هفت میوه ترتیب دهند. یا حلوای هفت مغز. حلوایی که ازمغز بادام مغزگردو مغززردالو مغزشفتالو مغزپسته مغزفندق ومغزچلغوزه درست میکردند.

نوعی حلوای خشک مالکانه

 

آشفته مغزی

حالت و کیفیت آشفته دماغ

 

بامغز

که مغز دارد

 

پاک مغزی

پاکرایی تیز هوشی تیز ویری .

 

تیز مغزی

حالت تیزمغز .

تندی نابرد باری شتاب کردن در خشم

 

تیزمغز

( صفت ) مرد تند و مرد تیز که زود از جا در رود .

 

چهارمغز

گردکان . جوز. گوز . گردو . یا پسته بادام فندق تخمه .

 

خرنوب المغز

خرنوب السوک خرنوب نبطی

 

خشک مغزی

1 - تندخویی . 2 - دیوانگی بی عقلی .

 

خوش مغزی

خوب مغزی خوش باطنی

 

دو مغزه

با دو مغز .

 

دو مغزی

دو مغز . دو مغزه .

 

سبکمغز

سبکسر , سفیه , ابله , سبک عقل , کم خرد

 

شوریده مغزی

1 - آشفتگی پریشانی . 2 - دیوانگی جنون .

 

غده زیر مغزی

غده نخامی پا هیپوفیز عضو کوچکی است که در قسمت درونی و پائین جمجمه در روی استخوان شب پره در یک فرو رفتگی بنام زین ترکی است و بوسیله ساقه نخاعی بمغز چسبیده و بر آمدگی از بطن سوم است و امروزه کارش در زندگی اهمیت دارد

 

گنده مغزی

1 - تکبر کردن . 2 سخنان متکبرانه و گزافه گفتن

 

گنده مغزی کردن

( مصدر ) 1 - تکبر ورزیدن . 2 - سخنان متکبرانه و گزافه گفتن : اگر میرود در پی این سخن بدین گفتگو گنده مغزی مکن . ( سعدی )

 

مغزتیره

رشته سفیدی بقطریک انگشت که درمیان استخوانهای تیره پشت قرارگرفته و آنرامغزحرام وحرام مغزنیزگویند

 

مغزل

( اسم ) دوک جمع : مغازل .

عمود نورج جمع مغازل

 

مغزور

بسیار باران رسیده و گویند مکان مغزور

 

مغزول

رشته شده

 

مغزی

( صفت ) 1 - منسوب به مغز : مربوط به مغز [ ضربه شدید مغزی ] . 2 - ( اسم ) پارچه ای که از زیر دور یقه و سر دست و آستین از رنگ دیگر دهند . 3 - ( کفاشی ) چرمی که در میان لبه دو پاره چرم گذاشته بدوزند . 4 - نوعی حلوا که در آن اقسام مغز خوراکی مانند بادام و پسته گذارند .

 

مغزی دوزی

دوختن مغزی دوختن نوار های برجسته در محل اتصال دو تکه چرم یا پارچه . این نوارها معمولا با اصل پارچه و چرم همرنگ نیستند و برای تزیین در خیاطی و کفاشی بکار میروند .

 

مغزین

( صفت ) منسوب به مغز

 

مغزینه

به معنی دماغ باشد یا منسوب به مغز و دارای مغز .

 

هشیار مغزی

هشیاری هوشمندی

 

کشوی مغزی

کشویی است که در درون بازوی در کار گذارند استوار و بسته نگهداشتن لنگه در را



:: بازدید از این مطلب : 783
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 آبان 1393 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : mtn13

 

 

  

سرطان

چهارمین برج از بروج دوازده گانه منطقه البروج و آن بشکل خرچنگ است خرچنگ خرچنگ فلک .

( اسم ) 1 - خرچنگ . 2 - برج چهارم از برج دوازده گانه فلکی معادل تیر ماه . 3 - نام کی که به تمام تومورهای بدخیم بدون هیچ تفتوتی داده شده است . این نام در آسیب شناسی به هر گونه اختلال و هرج و مرج سلولی و بافتی اطلاق میشود . به طور کلی سرطان توموری است موضعی و بر حسب آنکه در چه جای بدن باشد ممکن است مئی یا نامرئی باشد سرطان تدریجا تمام بدن را فرا گیرد و در آن جا مسمومیت میکند . سرطان مرض خاصی نیست بلکه عوارض و تحریکات مرضی می باشد که از تکثیر بی نظم و ترتیب سلولهای طبیعی بدن تولید میشود وخاصیت تخریب و فرا گیری دارد . چنگار درد بی درمان . یا سرطان اسود . ازدیاد و تجمع مواد رنگین سلولهای بافت پوششی که ممکنست به صورت پوششی نیز در آید و در این صورت تومور بیشتر مربوط به ازدیاد سلول های طبقه رنگدار بافت پوششی است . یا سرطان بحری . خرچنگ دریایی خرچنگ پهن . یا سرطان نهری . خرچنگ رود خانه یی خرچنگ دراز . یا سرطان هندی . بقایای سنگ شده و فسیل شده گونه ای از خرچنگهای دریایی نواحی شرقی آسیا . به نظر می آید این ها بقایای متحجر فسیلهای نوعی از خارپوستان و لاله وشان دریایی ازمنه قدیم باشد که از نظر تشابه ظاهری بدین نام خوانده شده است .

جانوری است به جوها و تالابها برابر غوک متوسط مشابه بشکل عنکبوت آنرا بهندی گنگی گویند نام کلی که بتمام تومورهای بد خیم بدون هیچگونه تفاوتی داده شده است

 

خط سرطان

دائره راس السرطان

 

رائ س سرطان

رائ س السرطان

 

اسطرلاب سرطانی مجنح

ابونصر منصور بن علی بن عراق

 

رائ س السرطان

محلی که در محاذات اول برج سرطان واقع شده و منتها بعد آفتاب از خط استوا در طرف شمال این محل است و مطابق فصل اول تابستان و سوم تیر ماه جلالی می باشد .

 

راس السرطان

بخشی از منطقه البروج بمحاذات او برج سرطان .هرگاه آفتاب بدین نقطه رسد نهایت بعد آنست از خط استوا از سوی شمال و آن مطابق اول تابستان است . یا مدار راس السرطان .بهنگام انقلاب صیفی آفتاب بالای خطی که در 23 درجه و27 دقیقه و 30 ثانیه در شمال خط استوا قرار دارد میرسد .این خط را مدار راس السرطان گویند.

 

رماد السرطانات

خاکستر خرچنگ و پنج پایک دارویی است

 

عین السرطان

( اسم ) 1- قطعات ریزه آهکی موجود در سنگدان خرچنگ که موجب خرد کردن غذاها میشود و در طب قدیم مصرف داشته است . 2 - سپستان .

سپستان

 

مدار راس السرطان

مداری که بموازات خط استوا و در شمال آن بفاصله 23 - 27 - 6 بر روی کره زمین کشیده شده است . اشعه آفتاب در روز اول تابستان ( روز اول برج سرطان ) در نیمکره شمالی بنقاط واقع در روی این مدار عمودی میتابد .



:: بازدید از این مطلب : 867
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 آبان 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mtn13

سلیس

ساده و روان, سلس

( اسم ) 1 - ترکیب اکسیژنه سیلیسیم که نام دیگرش انیدریدسیلیسیک است و آن جسمی است بسیار ثابت که در حالت تبلور مانند جسمس شیشه ای سخت میباشد ( درین صورت آن را کوارتز نامند ) وزن مخصوصش 2 / 6 است ( وزن مخصوص سیلیس 2 / 2 می باشد ) در آب غیر محلول است . جسمی است که در 1700 درجه شروع به ذوب می کند و در حرارت های بالاتر بدون این که مایع شود به صورت ماده ای غلیظ در می آید . 2 - در زمین شناسی بیشتر انواع مختلف در کوهی اصلی به نام سیلیس می نامند زیرا ترکیب اصلی در کوهی همان اکسید سیلیس است که کم و بیش با مواد دیگری آمیخته شده و انواع مختلف در کوهی را به وجود آورده است .

لاتینی سیلیسی سیلیسیوم سیلیس دزی سلیس را با تردید نقل و آنرا ترجمه کرده و نوعی از عینون دانسته است .

 

تسلیس

درنشاندن جواهر و ترکیب دادن زیور غیر شبه را .



:: بازدید از این مطلب : 762
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 آبان 1393 | نظرات (0)

صفحه قبل1...353637صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران